"تو را می خواستم دیروز،ازدنیا چه می گویم/

تو را می خواهم،از فردا و پس فردا چه می گویم

شبی تاریک،شکل یک جزیره ،دور تا دورش/

تو صبح خلوت من بودی از دریا چه می گویم

من از چشم تو ساده،مثل یک همکار،همسایه/

تو از چشم من اما کشف یک رویا چه می گویم

تو ای شیطان تر از آهو،تو ای آهو تر از صحرا/

تو ای شیطان بی همتا،خداوندا چه می گویم...."

....................................................................................................................................

هرگز فراموشم نخواهد گشت، هرگز
آن شب که عالم عالم لطف و صفا بود
من بودم و او
و هستی لذتی داشت

وز شوق چشمک می زد و رویش به ما بود
ماه از خلالِ ابرهای پاره پاره

چون آخرین شبهای شهریور صفا داشت
آن شب که بود از اولین شب های خرداد
بودیم ما بر تپه یی کوتاه و خاکی
در خلوتی از باغهای احمد آباد
هرگز فراموشم نخواهد گشت، هرگز

گاهی سکوتی بود و گاهی گفت و گویی
با لحن محجوبانه، قولی ، یا قراری
گاهی لبی گستاخ، یا دستی گنهکار
در شهر زلفی شبروی می کرد؛ آری
من بودم و او و هستی لذتی داشت

آرامشی خوش بود ؛ چون آرامش ِ صلح
آن خلوت شیرین و اندک ماجرا را.
روشنگران آسمان بودند، لیکن
بیش از حریفان زهره می پایید ما را؛
وز شوق چشمک می زد و رویش به ما بود.

آن خلوت از ما نیز خالی گشت، اما
بعد از غروب زهره، وین حالی دگر داشت
او در کناری خفت؛ من هم در کناری؛
در خواب هم گویا به سوی ما نظر داشت؛
ماه از خلال ابرهای پاره پاره