نگاهی به زندگی و وصیت نامه عجیب و خواندنی حسین پناهی

روی تابوت و کفن من بنویسید:

این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من
پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش مي طلبم

روز شمار مرگ
۱۲ مرداد ۱۳۸۳: حضور در استوديوى دارينوش و ضبط صدا براى تكميل آخرين قطعه كاست سلام، خداحافظ.
۱۳ مرداد ۱۳۸۳: كسى غير از خريد دو بسته سيگار از بقال محل، چيز ديگرى ازاو نمى داند.
۱۴ مرداد ۱۳۸۳: روزى كه مى گويند حسين پناهي حدودا در آن تاريخ مرده است.
۱۵ مرداد ۱۳۸۳: حسين پناهي از بقال محل دو بسته سيگار نخريد.
۱۶ مرداد ۱۳۸۳: زنگ تلفن خانه يك مرده قطع نمى‌شود.
۱۷: مرداد ۱۳۸۳: عاقبت حسين پناهي كشف شد.
حسين پناهي مرد.


متولد هيچوقتكسى نمى داند او چه روزى مرده است . طنز تلخ است زندگى مردى كه حتى روز تولد هم ندارد.
حسین پناهی، حدوداً در يك سالى متولد شد و حدوداً در يك روزى مرد . در شناسنامه ، مقابل كلمه تولد، اين چند عدد پشت سر هم نشسته اند : 1335. اما نتايج كالبدشكافى پس از مرگ و آزمايش ، سال 1339 را نشان داد.
نشان به آن نشان كه حسين پناهى، روزى به مسعود جعفرى جوزانى گفته بود: «دوست ندارم بيش از چهل سال عمر كنم.» عدد دوم نزديك تر به حقيقت، يا حداقل شاعرانه به نظر مى رسد. گرچه حس شعر، تنها با به خاطر سپردن يك نكته برانگيخته مى شود: حسين پناهى در يك شهريور به دنيا آمد و در يك مرداد از دنيا رفت

و من چقدر دلم مى خواهد همه داستان هاى پروانه ها را بدانم‎
وقتى شاعرى بميرد، تمام پروانه هاى مرده اش دوباره زنده مى شوند
حالا حسین پناهی در اوج است. همه مى خواهند راز پروانه هاى سوخته اش را بدانند.

به شیرینی گناه

گناه شیرین بود، مثل پپسی بعضی ها برای رفتن خلق شده اند، برای وداع. همان كه نصرت رحمانی در توصیف كودكی هایش می گفت: «نگاه كن چگونه دست تكان می دهم گویی مرا برای وداع آفریده اند.» نیازی به مرور آدم های دور نیست. شعر بی قراری برای رفتن، در زندگی حسین پناهی كه می گویند دو سال پیش در یكی از همین روزها مرده معنی می شود. گذشتن های حسین پناهی از همان ماجرای كشك و قند شلتوك ها آغاز شد، از حوزه علمیه گذشت، از خانواده عبور كرد و.. از خود رد شد.

تمام این رفتن ها، حالا پس از عبور از خود پناهی، سئوال شده اند. چرا حسین پناهی از حوزه علمیه جدا شد و سرگردانی در تهران را آغاز كرد رسول نجفیان خوب به خاطر دارد: چون گناه، مثل پپسی شیرین بود. «همسر حسین همیشه از رفتارش گلایه داشت. می گفت پدرم گفت برو همسر این جوان روحانی شو. اگر دنیا را ندارد، لااقل آخرت را كه دارد. حالا حسین به شهر آمده و دیوانه شده. دیگر من نه دنیا را دارم و نه آخرت. به حسین می گفتم چرا این رفتار را می كنی می گفت چون گناه شیرین است. به ما می گفتند نباید پپسی بخورید، گناه دارد. وقتی به تهران آمدم، اولین كاری كه كردم، از یك دستفروش یك پپسی گرفتم. درش تالاپ صدا كرد و باز شد. بعد خوردم و دیدم كه خیلی شیرین است. آن روز نتیجه گفتم كه گناه شیرین است.»
حكایت جدایی حسین پناهی از حوزه علمیه، در ذهن مسعود جعفری جوزانی، خاطره دیگری است: «زمانی كه حسین در حوزه علمیه مشغول به تحصیل بود، یك روز با لباس روحانیت راهی ده خودشان شد. آنجا پیرزنی مقابل اش ایستاد و گفت تمام دارایی ام یك كوزه روغن است. در این كوزه یك فضله موش افتاده، تكلیف چیست حسین نتوانست به پیرزن كه تنها دارایی اش همان كوزه روغن بود، بگوید باید روغن را دور بریزد. گفت به اندازه یك قاشق از دور فضله موش بردار و برای چرب كردن لولای در استفاده كن. بقیه روغن هم برای استفاده مشكل ندارد. عصر همان روز وقتی كنار مادرش نشسته بود، به او گفت: مادر یادت است همیشه دوست داشتی برای چكیده كردن ماست كیسه های خوب داشته باشی مادر با هیجان پاسخ مثبت داد و حسین بخشی از لباس هایش را به او داد و گفت: این پارچه را از شهر برای تو خریده ام تا به آرزویت برسی. حسین تا چند ساعت بعد به قطره های آب كه از كیسه های ماست می چكیدند خیره ماند و بعد راهی تهران شد?»
شیرینی گناه، كیسه های ماست، روغن پیرزن و حسین پناهی كه هیچ وقت بازیگر خوبی نبود و خوب تر هم نشد. پاسخ آن سئوال بی جواب روشن است

گم گشته ام، كجا ندیده ای مرا
آه كشید و گفت: «كارمند به چای زنده است، هنرمند به تنهایی.» قصه ویرانی حسین پناهی از همین سر خط شروع شد. او باید تنها می ماند تنها تا چند روز پس از مرگ.ممكن است بعضی ها در هنرمند بودن حسین پناهی هنوز شك داشته باشند اما بی گمان كسی نیست كه همسر او را هنرمند نداند. حتی دوستان صمیمی اش «كارمند به چای زنده است، هنرمند به تنهایی.» حسین پناهی این را گفت و تنها ماند.
«همسر حسین خیلی فداكار بود. تحمل اخلاق خاص او واقعا هنر می خواست. با این حال، حسین از جایی احساس كرد كه باید تنها باشد. خانواده اش را خیلی دوست داشت اما ناچار شد آنها را راهی زادگاهش كند و در تهران تنها بماند. حدود ۱۰ سال پیش بود كه همسر حسین با بچه ها برگشت ده و حسین ویرانی را آغاز كرد.»
این برداشت رسول نجفیان از ماجرای جدایی حسین پناهی و خانواده اش است. اما رد این جدایی را می شود در شعرهای او هم پی گرفت و به بن بست رسید «مادربزرگ گم كرده ام در هیاهوی شهر آن نظر بند سبز را كه در كودكی بسته بودی به بازوی من من چشم خورده ام من چشم خورده ام من تكه تكه از دست رفته ام در روز، روز زندگانیم.» در واژه ها، دنبال راز تنهایی نگردید، مسعود جعفری جوزانی شعر را برایتان معنی می كند. «حسین همسر و فرزندانش را برگردانده. می گفت خودم گم شده ام. آن بازوبند سبزی را كه مادربزرگ به بازویم بسته بود، گم كرده ام. خودم در این شهر نابود شده ام، چه برسد به خانواده ام. در كل حسین دنبال تنهایی بود. خودش را از همه پنهان می كرد. آدم وقتی جویای چیزی باشد، از همه می برد و می رود دنبال آن هدف.»? و حسین تنها ماند. در جست وجوی آن سئوال بی جواب، تا چند روز پس از مرگ. یك جمله ذهن را قلقلك می دهد: «كارمند به چای زنده است، هنرمند به تنهایی.».


دفتر خاطرات

اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره‌ای از همکار سابقش می‌گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست.

عبدی می‌گوید: «یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره. گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم …


-رسول نجفیان: حسين معمولاً بى پول بود . يك بار براى تمرين دو مرغابى در مه،

تاكسى سوار شديم و از سر جام جم آمديم خيابان فرشته .

آن موقع ۲۰۰ تومانى تازه آمده بود و كرايه ما مى شد ۵ تومان .

حسين همينطور بى دليل از راننده تاكسى خوشش آمد، ۲۰۰ تومان داد و پياده شديم .

رانند گفت صبر كن، بقيه اش را بگير. حسين گفت بقيه اش مال خودت .

 راننده فكر كرد پول تقلبى داده ايم . حالا حسين هم زده بود زير خنده .

 راننده عصبانى شده بود كه مسافران تاكسى گفتند پول درست است، گفت مگر شما ديوانه ايد ؟ بعد حسين گفت:

 مى بينى وقتى آدم مى خواد فردين بازى هم دربياره ، كسى باور نمى كنه. لابد به قيافه مون نمى آيد از اين غلطا بكنيم .
- رسول نجفيان:حسين براى بازى در يك گل و بهار مرحوم مقبلى را انتخاب كرده بود. پرسيدم چرا؟ گفت: چون سيب را با پوست مى خورد.
- مسعود جعفرى جوزانى: يكروز حسين آمد دفتر و پول لازم داشت . من ۱۵ هزار تومان داشتم كه به او قرض دادم. بعد آبدارچى دفتر آمد و ۵ هزار تومان وام مى خواست . من واقعاً پول نداشتم كه به او بدهم . بعد ها فهميدم كه حسين قبل از رفتن ۵ هزار تومان از پول خود را به آبدارچى داده .
- رسول نجفيان: يكبار با حسين رفتيم حوزه هنرى كه براى كارش صحبت كند. با طرح او موافقت نشد. حسين از حوزه پول گرفته بود . آمد بيرون و گفت پولها را نمى خواهم. عصبانى بود و پول ها را پرت كرد داخل جوى آب. آب پول ها را برد و حسين نشست كنار خيابان گريه كرد.
- مسعود جعفرى جوزانى: يكى از بزرگترين دلايل انزواى حسين، برخورد بد اطرافيان بود . يادم مى آيد، يكروز گريه مى كرد و فرو ريخته بود. يكى از مسؤولان صدا و سيما در آن زمان توهين بدى به او كرده بود . گفتم ايرادى نداره، من يك طرح دارم كه تو نقش اولش هستى . گفت آقا من چشمام روشنه يا موهام بوره . به خودش مى گفت هلوى چروكيده . سايه خيال را برايش نوشتم كه با آن ديپلم افتخار برد و بعدها آژانس دوستى هم ۸۰درصد بخاطر رضايت حسین پناهی ساخته شد .
- مسعود جعفرى جوزانى: سال ،۱۹۹۸ وقتى تيم ايران، استراليا را برد و به جام جهانى رفت، ما همه يك جا جمع شده بوديم و بازى را تماشا مى كرديم . آن زمان تمام دارايى حسين ۱۰۰ هزار تومان بود . در هيجان احساسات، آنقدر ذوق زده شده بود كه تمام پول را به هر كس از راه رسيد، بخشيد .
- رسول نجفيان : حسين فوق العاده حساس بود. دوبار در ترافيك وقتى ديد كسانى كه از آنها بدش مى آيد، خودرويى مثل خودروى او دارند ، دستى را كشيد، پياده شد و رفت . آن روز ها رانندگى من هم خوب نبود و با بدبختى خودروى حسين را مى بردم جايى تا بعد بيايد و ببرد .
- رسول نجفيان : تحمل مجالس شب شعر براى حسين دشوار بود. فضاى اين جلسه ها برايش مسخره بود. حرفها و خنده هاى او باعث شد تا ۲ بار ما را از جلسه ها بيرون كنند .
- رسول نجفيان: هميشه از قيافه خودش ناراضى بود. مى گفت من يك فتوكپى خراب شده ام از خودم . انگار خداوند وقت پرينت گرفتن دستگاهش خراب شده . .»
- مسعود جعفرى جوزانى: رنج ديگران آزارش مى داد و به راحتى گريه مى كرد. بخصوص براى جوانانى كه دوره اش مى كردند. قلب بزرگى داشت و مى خواست دنيا را عارفانه كند اما اين توان در او نبود . به همين دليل در كنج خانه به انزوا كشيده شد . من هميشه مى گفتم حسين، از كنج خانه كه نمى شود دنيا را تغيير داد . اين شعارهاى پيش پا افتاده، فقط براى به حركت درآوردن او بود .
- عبدالله اسفنديارى: سر يك فيلم كه لب مرز ساخته شد، حسين تمام اوقات بيكارى اش را در بازار لباس فروشان به دستفروش مى گذراند . وقتى پروژه تمام شد، حسين تمام لباس هايى را كه خريده بود، بار وانت كرد و فرستاد روستايشان .
- مسعود جعفرى جوزانى: «سال ،۱۳۶۲ وقتى برادر و برادر زاده ام در دريا غرق شدند ، حسين ۴۰ روز پيش من ماند و شب ها برايم آواز مى خواند تا آرام بگيرم .
- عبدالله اسفنديارى: حسين عادت داشت استكان و نعلبكى چاى را نشسته بگذارد. از اينكه استكان و نعلبكى، پس از مدتى به هم مى چسبيدند خوشش مى آمد . يادم مى آيد يك روز راننده رفته بود دنبالش تابيايد سر تمرين يك سريال . حسين رفته بود حاضر شود و راننده هم از سر دلسوزى در اين فرصت تمام استكان و نعلبكى ها را شسته بود . حسين آنقدر ناراحت شده بود كه ديگر نمى خواست كار كند .
رسول نجفيان: آخرين بار، حسين را ۲ ماه قبل از فوتش، در برنامه خودم در شبكه جام جم ديدم . گفتم حسين جان، ماما فاطى - مادر خودم كه حسين خيلى دوستش داشت - مرد و تو نيامدى مجلس ختم . گفت مرده كه مجلس ختم مرده نمى ره . آن شب حس كردم اين آخرين ديالوگ من و حسين است و بود .

زیباترین شعر دنیا
آب آب
بابا آب
بابا آب

آ ا


به ساعت نگاه مي كنم:
حدود سه نصفه شب است
چشم مي بندم تا مبادا چشمانت را از ياد برده باشم
و طبق عادت كنار پنجره مي روم
سوسوي چند چراغ مهربان
وسايه هاي كشدار شبگردانه خميده
و خاكستري گسترده بر حاشيه ها
و صداي هيجان انگيز چند سگ
و بانگ آسماني چند خروس
از شوق به هوا مي پرم چون كودكي ام
و خوشحال كه هنوز
معماي سبز رودخانه از دور
برايم حل نشده است
آري!از شوق به هوا مي پرم
و خوب مي دانم
سالهاست كه مرده ام

.......

من زنگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!ر
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!ر
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!ر
كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!ر
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم

ولي از روزگار مي ترسم!

......

و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استکان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش کنيم

دکتر شریعتی

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل كرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق میكند كه ترا بر روی برنج نوشته،‌یكی ذوق میكند كه ترا فرش كرده ،‌یكی ذوق میكند كه ترابا طلا نوشته ،‌یكی به خود میبالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟

قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های . اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ... روزمره می نشینند

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،‌حفظ كنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند خوشابه حال هركسي كه دلش رحلي است براي تو.آنانكه وقتي تورا ميخوانند چنان حظ ميكنند گويي كه قرآن همين الآن بر ايشان نازل شده است.آنچه ما با قرآن كرده ايم تنها بخشي از اسلام است كه به صليب جهالت كشيديم .


جمله نوشت : من در کشوری زندگي مي كنم كه زبانش پارسي است اما به آن فارسي

مي گويند چون عربي "پـ" ندارد...



فقر چیست؟

مي خواهم  بگويم ...... فقر  همه جا سر مي كشد .......
فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ......
فقر ،چيزي را « نداشتن » است ، ولي  آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......
فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتاب هاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......
فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد مي كند ......
فقر ، كتيبه سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....
فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته مي شود .....
فقر ،  همه جا سر مي كشد ........
فقر ، شب را« بي غذا » سر كردن نيست ..
فقر ، روز را « بي انديشه»  سر كردن است ..


کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم

دکتر علي شريعتي


من رقص دختران هندي را از نماز والدينم بيشتر دوست دارم ، زيرا آنان با عشق مي رقصند ، ولي والدينم به عادت عبادت مي کنند. (دکتر شريعتي)



دکتر علی شریعتی : دوست دارم با کفش هایم راه بروم و به خدا فکر کنم نه اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم .


تعجب می کنم از افرادی که  حرف زدن با دهان پر را زشت می دانند اما حرف زدن با سرهای خالی را نه!


زنی که زیبایی اندیشه نداشته باشد . زیبایی بدنش را به نمایش می گذارد


دکتر علی شریعتی میگوید:مردها نامردترین موجوداتند تا زمانی عشق می ورزند که بدانند زن اسیر انها نشده و هنگامیکه قلب زن را تسخیر کردند با تمام مردانگی ناجوانمردی میکنند .


زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر... 

 مي تواند تنها يك همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي.... 

براي ازدواجش ــ در هر سني اجازه ولي لازم است

و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني

 ازدواج كني...  

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...

اودرد مي كشد  و تو نگراني كه كودك دختر نباشد.... 

 او بي خوابي ميكشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني...             

 او مادر مي شود و همه جا مي پرسند  نام   پدر .....

  

  عاقلانه ازدواج کن

 تا عاشقانه زندگي کني .

  

خدایا:

کافر کیست؟ مسلمان کیست؟ شیعه کیست؟ سنی کیست؟

مرزهای درست هرکدام ، کدام است؟

من آرزو می کنم که روزی سطح شعور و شناخت مذهبی ، در این تنها کشور شیعه جهان ، به جایی برسد که سخنگوی رسمی مذهب ما‌ «فاطمه» را آنچنان که سلیمان کتانی - طبیب مسیحی - شناسانده است، و «علی» را آنچنان که دکتر جورج جرداق - طبیب مسیحی - توصیف میکند و «اهل بیت» را آنچنان که ماسینیون کاتولیک تحقیق کرده است و «ابوذر غفاری» را آنچنان که جودة السحار نوشته است و حتی «قرآن» را آنچنان که بلاشر - کشیش رسمی کلیسا - ترجمه نموده است و «پیغمبر» را آنچنان که ردنسن - محقق یهودی - میبیند، بفهمد و ملت شیعه و محبان اهل بیت و متولیان رسمی ولایت و مدعیان مذهب حقه جعفری روزی بتوانند به ترجمه آثار این کفار رسمی!! توفیق یابند.

خدایا این مردم شیعه اند ، شیعه علی ، تنها پیروان اهل بیت ، تنها ملتی که حق را تشخیص داده اند و چهره پرشکوه علی را و عظمت های خاندان علی را یافته اند؟؟

و دکتر بنت الشاطی ، استاد دانشگاه و نویسنده توانایی ، که قلمش و عمرش همه در خدمت زنان اهل بیت ، که میگفت:(من در این خانه زندگی میکنم )، سنی است؟

و بلاشر که روحانی رسمی مسیحیت بود و چهل سال در تحقیق و ترجمه قرآن رنج برد و بر روی آیات کور شد کافر است؟

و ماسینیون که دریایی از دانش بود و ۲۷ سال تمام در زندگی سلمان، نخستین بنیانگذار تاریخ شیعه در ایران، غرق شد و هرگاه از فاطمه ، از عرفان اسلامی و از سلمان سخن میگفت ، سراپا مشتعل میشد کافر است؟

خدایا:

به من بگو ، تو خود چگونه میبینی؟ چگونه قضاوت میکنی؟

آیا عشق ورزیدن به اسمها تشیع است؟ یا شناختن مسمّی ها؟

.........................................................................................................................................

خدایا: به مذهبی ها بفهمان که:

آدم از خاک است.

بگو که:

یک پدیده مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده غیبی،

در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت.

و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید ، پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

«دکتر علی شریعتی»


اموخته ام که...

اموخته ام که

با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد
ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب
خريد، ولي عشق را نه.


آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي
به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به
دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

چارلی چاپلین

؟؟؟

بین دو راهی گیر کردم:


سکوت علامت رضاست


یا



جواب ابلهان خاموشیست؟