بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست  ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر  بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز  گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو  وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست در دست هر کی هست ز خوبی قراضه​هاست این نان و آب چرخ چو سیل​ست بی​وفا  یعقوب وار وااسفاها همی​زنم والله که شهر بی​تو مرا حبس می​شود زین همرهان سست عناصر دلم گرفت جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام دی شیخ با چراغ همی​گشت گرد شهر گفتند یافت می​نشود جسته​ایم ما هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد پنهان ز دیده​ها و همه دیده​ها از اوست خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز گوشم شنید قصه ایمان و مست شد یک دست جام باده و یک دست جعد یار می​گوید آن رباب که مردم ز انتظار من هم رباب عشقم و عشقم ربابی​ست باقی این غزل را ای مطرب ظریف بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق                  
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست کان چهره مشعشع تابانم آرزوست باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست شیر خدا و رستم دستانم آرزوست آن نور روی موسی عمرانم آرزوست آن​های هوی و نعره مستانم آرزوست مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفت آنک یافت می​نشود آنم آرزوست کان عقیق نادر ارزانم آرزوست آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست رقصی چنین میانه میدانم آرزوست دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست وان لطف​های زخمه رحمانم آرزوست زین سان همی​شمار که زین سانم آرزوست من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست