نامه ی چارلی چاپلین به دخترش


   اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه ی کوچک من همه ی سپاهيان بی سلاح خفته اند. نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت، به زحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم. من از تو دورم، خيلی دور ... .

    اما چشمانم کور باد، اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند. تصوير تو آنجا روی ميز هست. تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه ی پر شکوه «شانزليزه» می رقصی. اين را می دانم و چنان است که گويی در اين سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم. شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش.

    ژرالدين من چارلی چاپلين هستم. وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم. قصه ی زيبای خفته در جنگل٬ قصه ی اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو. من در رويای دختر خفته ام. رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا ... .

    رويای فردای تو، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: «دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره. اسمش يادته؟ چارلی.» آره من چارلی هستم.

    من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم٬ و تو در جامه ی حریر شاهزادگان می رقصی. این رقص ها٬ و بیشتر از آن٬ صدای کف زدن های تماشاگران٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو. آنجا برو اما گاهی نیز به روی زمین بیا٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

    زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را٬ که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد. من یکی از اینان بودم ژرالدین، و در آن شبها٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو، که تو با لالایی قصه های من٬ به خواب می رفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره ی تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟

    تو مرا نمی شناسی ژرالدين. در آن شبهای دور٬ بس قصه ها با تو گفتم، اما قصه ی خود را هرگز نگفتم. اين داستانی شنيدنی است‌:

    داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد. اين داستان من است. من طعم گرسنگی را چشيده ام. من درد بی خانمانی را چشيده ام. و از اينها بيشتر٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند٬ اما سکه ی صدقه ی رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند٬ احساس کرده ام.

    با اين همه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد. داستان من به کار تو نمی آيد٬ از تو حرف بزنيم.

به دنبال تو نام من است: چاپلين. با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند٬ خود گريستم. ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی٬ تنها رقص و موسيقی نيست. نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون می آيی٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن٬ اما حال آن راننده ی تاکسی را که تو را به منزل می رساند٬ بپرس. حال زنش را هم بپرس ... . و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت، چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار. به نماينده ی خودم در بانک پاريس دستور داده ام٬ فقط اين نوع خرج های تو را٬ بی چون و چرا قبول کند. اما برای خرج های ديگرت بايد صورتحساب بفرستی.

    گاه به گاه٬ با اتوبوس٬ با مترو، شهر را بگرد. مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يک بار با خود بگو: «من هم یکی از آنان هستم.» تو یکی از آنها هستی دخترم، نه بیشتر. هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند. و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه، خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن، و با اولین تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم.

    از قرن ها پیش آنجا، گهواره ی بهاری کولیان بوده است. در آنجا، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید. زیباتر از تو، چالاک تر از تو و مغرورتر از تو. آنجا از نور کورکننده ی نورافکن های تئاتر «شانزلیزه» خبری نیست. نور افکن رقاصگان کولی، تنها نور ماه است. نگاه کن. خوب نگاه کن. آیا بهتر از تو نمی رقصند؟ اعتراف کن دخترم. همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد ... .

    و این را بدان که درخانواده ی چارلی، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن، ناسزایی بدهد. من خواهم مرد و تو خواهی زیست. امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی. همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم.

    هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر. اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی، با خود بگو: «دومین سکه مال من نیست. این مال یک فرد گمنام می باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد.» جستجويی لازم نيست. اين نيازمندان گمنام را٬ اگر بخواهی، همه جا خواهی يافت.

    اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم: مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب٬ این الماس، ریسمان نااستوار تو خواهد بود٬ و سقوط تو حتمی است.
    شاید روزی٬ چهره ی زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی٬همیشه سقوط می کنند.

    دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه٬ این الماس بر گردن همه می درخشد. اما اگر روزی دل به آفتاب چهره ی مردی بستی، با او یکدل باش، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بهتر از من می شناسد و او برای تعریف یکدلی، شایسته تر از من است.

    کار تو بس دشوار است، این را می دانم. به روی صحنه، جز تکه ای حریر نازک، چیزی بدن تو را نمی پوشاند. به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت. اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته ی آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند.

    برهنگی، بیماری عصر ماست، و من پیرمردم و شاید که حرف های خنده دار می زنم. اما به گمان من، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد. مال دوران پوشیدگی. نترس! این ده سال تو را پیرتر نخواهد کرد!!!


یادمان باشد که :

یادمان باشد که :
او که زیر سایه ی دیگری راه می رود، خودش سایه ای ندارد.

یادمان باشد که : هر روز
باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را.

یادمان باشد که : زخم نیست
آنچه درد می آورد، عفونت است.

یادمان باشد که : در حرکت
همیشه افق های تازه هست.

یادمان باشد که : دست به
کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران تعریف کنم.

یادمان باشد که : آنها که
دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند.

یادمان باشد که : حرف های
کهنه از دل کهنه بر می آیند، یادمان باشد که که دلی نو بخریم.

یادمان باشد که : فرار؛ راه
به دخمه ای می برد برای پنهان شدن نه آزادی.

یادمان باشد که : باور هایم
شاید دروغ باشند.

یادمان باشد که : لبخندم را
توى آیینه جا نگذارم.

یادمان باشد که : آرزوهای
انجام نیافته دست زندگی را گرفته اند و او را راه می برند.

یادمان باشد که : لزومی
ندارد همانقدر که تو برای من عزیزی، من هم برایت عزیز باشم.

یادمان باشد که : محبتی که
به دیگری می کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد.

یادمان باشد که : برای دیدن
باید نگاه کرد، نه نگاه !

یادمان باشد که : اندک است
تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید.

یادمان باشد که : دلخوشی ها
هیچکدام ماندگار نیستند.

یادمان باشد که : تا وقتی
اوضاع بدتر نشده ! یعنی همه چیز رو به راه است.

یادمان باشد که : هوشیاری
یعنی زیستن با لحظه ها.

یادمان باشد که : آرامش
جایی فراتر از ما نیست.

یادمان باشد که : من تنها
نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم.

یادمان باشد که : برای پاسخ
دادن به احمق، باید احمق بود !

یادمان باشد که : در خسته
ترین ثانیه های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!

یادمان باشد که : لازم است
گاهی با خودم رو راست تر از این باشم که هستم.

یادمان باشد که : سهم هیچکس
را هیچ کجا نگذاشته اند، هر کسی سهم خودش را می آفریند.

یادمان باشد که : آن هنگام
که از دست دادن عادت می شود، بدست آوردن هم دیگر آرزو نیست.

یادمان باشد که : پیش ترها
چیزهایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند.

یادمان باشد که : آنچه
امروز برایم مهم است، فردا نخواهد بود.

یادمان باشد که : نیازمند
کمک اند آنها که منتظر کمکشان نشسته ایم.

یادمان باشد که : من از این
به بعد هستم، نه تا به حال.

یادمان باشد که : هرگر به
تمامی ناامید نمی شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی.

یادمان باشد که : غیر قابل
تحمل وجود ندارد.

یادمان باشد که : گاهی
مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد.

یادمان باشد که : خوبی آنچه
که ندارم اینست که نگران از دست دادن اش نخواهم بود.

یادمان باشد که : با یک
نگاه هم ممکن است بشکنند دل های نازک.

یادمان باشد که : بجز خاطره
ای هیچ نمی ماند.

یادمان باشد که : وظیفه ی
من اینست: حمل باری که خودم هستم تا آخر راه.

یادمان باشد که : منتظر ِ
تنها یک جرقه است، انبار مهمات.

یادمان باشد که : کار رهگذر
عبور است، گاهی بر می گردد، گاهی نه.

یادمان باشد که : در هر
یقینی می توان شک کرد و این تکاپوی خرد است.

یادمان باشد که : همیشه چند
قدم آخر است که سخت ترین قسمت راه است.

یادمان باشد که : امید،
خوشبختانه از دست دادنی نیست.

یادمان باشد که : به جستجوى
راه باشم، نه همراه.

یادمان باشد که : هوشیاری
یعنی زیستن با لحظه ها.

یک شبی مجنون نمازش را شکست

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم میزنی
دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام زین عشق دلخونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو / این لیلای تو ..... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم.
در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم.
صدقمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی..
دیدم امشب با منی گفتم بلی..

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم.
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

سارا سلام

سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو

با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست
 

دل می بری که...حی علی ...های های های

هر جا که هست پرتو روی حبیب هست
 

بالا بلند ! عقد تو را با لبان من

آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
 

باران جل جل شب خرداد توی پارک

مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست
 

آن شب کبو ... (کبو)... کبوتری از بامتان پرید

نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست

 

سبحان من یمیت و یحیـــــــــــــی و لا اله

الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست
 

سبحان رب هر چه دلم را ز من برید

سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست

 

سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده

سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست
 

سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...

سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟
 

زخمم دوباره وا شد و ایاک نستعین

تا اهدنا الـصـ ... سرای تو راهی نمانده است
 

مغضوب این جماعت پر های و هو شدم

افتادم از بهشــــــــــــت بر این ارتفاع پست

***

یک پرده باز بین من و او کشیده اند)

( سارا گمانم آن طرف پرده مانده است

محمد حسن بهرامیان

نگاهی به زندگی و وصیت نامه عجیب و خواندنی حسین پناهی

روی تابوت و کفن من بنویسید:

این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من
پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش مي طلبم

روز شمار مرگ
۱۲ مرداد ۱۳۸۳: حضور در استوديوى دارينوش و ضبط صدا براى تكميل آخرين قطعه كاست سلام، خداحافظ.
۱۳ مرداد ۱۳۸۳: كسى غير از خريد دو بسته سيگار از بقال محل، چيز ديگرى ازاو نمى داند.
۱۴ مرداد ۱۳۸۳: روزى كه مى گويند حسين پناهي حدودا در آن تاريخ مرده است.
۱۵ مرداد ۱۳۸۳: حسين پناهي از بقال محل دو بسته سيگار نخريد.
۱۶ مرداد ۱۳۸۳: زنگ تلفن خانه يك مرده قطع نمى‌شود.
۱۷: مرداد ۱۳۸۳: عاقبت حسين پناهي كشف شد.
حسين پناهي مرد.


متولد هيچوقتكسى نمى داند او چه روزى مرده است . طنز تلخ است زندگى مردى كه حتى روز تولد هم ندارد.
حسین پناهی، حدوداً در يك سالى متولد شد و حدوداً در يك روزى مرد . در شناسنامه ، مقابل كلمه تولد، اين چند عدد پشت سر هم نشسته اند : 1335. اما نتايج كالبدشكافى پس از مرگ و آزمايش ، سال 1339 را نشان داد.
نشان به آن نشان كه حسين پناهى، روزى به مسعود جعفرى جوزانى گفته بود: «دوست ندارم بيش از چهل سال عمر كنم.» عدد دوم نزديك تر به حقيقت، يا حداقل شاعرانه به نظر مى رسد. گرچه حس شعر، تنها با به خاطر سپردن يك نكته برانگيخته مى شود: حسين پناهى در يك شهريور به دنيا آمد و در يك مرداد از دنيا رفت

و من چقدر دلم مى خواهد همه داستان هاى پروانه ها را بدانم‎
وقتى شاعرى بميرد، تمام پروانه هاى مرده اش دوباره زنده مى شوند
حالا حسین پناهی در اوج است. همه مى خواهند راز پروانه هاى سوخته اش را بدانند.

به شیرینی گناه

گناه شیرین بود، مثل پپسی بعضی ها برای رفتن خلق شده اند، برای وداع. همان كه نصرت رحمانی در توصیف كودكی هایش می گفت: «نگاه كن چگونه دست تكان می دهم گویی مرا برای وداع آفریده اند.» نیازی به مرور آدم های دور نیست. شعر بی قراری برای رفتن، در زندگی حسین پناهی كه می گویند دو سال پیش در یكی از همین روزها مرده معنی می شود. گذشتن های حسین پناهی از همان ماجرای كشك و قند شلتوك ها آغاز شد، از حوزه علمیه گذشت، از خانواده عبور كرد و.. از خود رد شد.

تمام این رفتن ها، حالا پس از عبور از خود پناهی، سئوال شده اند. چرا حسین پناهی از حوزه علمیه جدا شد و سرگردانی در تهران را آغاز كرد رسول نجفیان خوب به خاطر دارد: چون گناه، مثل پپسی شیرین بود. «همسر حسین همیشه از رفتارش گلایه داشت. می گفت پدرم گفت برو همسر این جوان روحانی شو. اگر دنیا را ندارد، لااقل آخرت را كه دارد. حالا حسین به شهر آمده و دیوانه شده. دیگر من نه دنیا را دارم و نه آخرت. به حسین می گفتم چرا این رفتار را می كنی می گفت چون گناه شیرین است. به ما می گفتند نباید پپسی بخورید، گناه دارد. وقتی به تهران آمدم، اولین كاری كه كردم، از یك دستفروش یك پپسی گرفتم. درش تالاپ صدا كرد و باز شد. بعد خوردم و دیدم كه خیلی شیرین است. آن روز نتیجه گفتم كه گناه شیرین است.»
حكایت جدایی حسین پناهی از حوزه علمیه، در ذهن مسعود جعفری جوزانی، خاطره دیگری است: «زمانی كه حسین در حوزه علمیه مشغول به تحصیل بود، یك روز با لباس روحانیت راهی ده خودشان شد. آنجا پیرزنی مقابل اش ایستاد و گفت تمام دارایی ام یك كوزه روغن است. در این كوزه یك فضله موش افتاده، تكلیف چیست حسین نتوانست به پیرزن كه تنها دارایی اش همان كوزه روغن بود، بگوید باید روغن را دور بریزد. گفت به اندازه یك قاشق از دور فضله موش بردار و برای چرب كردن لولای در استفاده كن. بقیه روغن هم برای استفاده مشكل ندارد. عصر همان روز وقتی كنار مادرش نشسته بود، به او گفت: مادر یادت است همیشه دوست داشتی برای چكیده كردن ماست كیسه های خوب داشته باشی مادر با هیجان پاسخ مثبت داد و حسین بخشی از لباس هایش را به او داد و گفت: این پارچه را از شهر برای تو خریده ام تا به آرزویت برسی. حسین تا چند ساعت بعد به قطره های آب كه از كیسه های ماست می چكیدند خیره ماند و بعد راهی تهران شد?»
شیرینی گناه، كیسه های ماست، روغن پیرزن و حسین پناهی كه هیچ وقت بازیگر خوبی نبود و خوب تر هم نشد. پاسخ آن سئوال بی جواب روشن است

گم گشته ام، كجا ندیده ای مرا
آه كشید و گفت: «كارمند به چای زنده است، هنرمند به تنهایی.» قصه ویرانی حسین پناهی از همین سر خط شروع شد. او باید تنها می ماند تنها تا چند روز پس از مرگ.ممكن است بعضی ها در هنرمند بودن حسین پناهی هنوز شك داشته باشند اما بی گمان كسی نیست كه همسر او را هنرمند نداند. حتی دوستان صمیمی اش «كارمند به چای زنده است، هنرمند به تنهایی.» حسین پناهی این را گفت و تنها ماند.
«همسر حسین خیلی فداكار بود. تحمل اخلاق خاص او واقعا هنر می خواست. با این حال، حسین از جایی احساس كرد كه باید تنها باشد. خانواده اش را خیلی دوست داشت اما ناچار شد آنها را راهی زادگاهش كند و در تهران تنها بماند. حدود ۱۰ سال پیش بود كه همسر حسین با بچه ها برگشت ده و حسین ویرانی را آغاز كرد.»
این برداشت رسول نجفیان از ماجرای جدایی حسین پناهی و خانواده اش است. اما رد این جدایی را می شود در شعرهای او هم پی گرفت و به بن بست رسید «مادربزرگ گم كرده ام در هیاهوی شهر آن نظر بند سبز را كه در كودكی بسته بودی به بازوی من من چشم خورده ام من چشم خورده ام من تكه تكه از دست رفته ام در روز، روز زندگانیم.» در واژه ها، دنبال راز تنهایی نگردید، مسعود جعفری جوزانی شعر را برایتان معنی می كند. «حسین همسر و فرزندانش را برگردانده. می گفت خودم گم شده ام. آن بازوبند سبزی را كه مادربزرگ به بازویم بسته بود، گم كرده ام. خودم در این شهر نابود شده ام، چه برسد به خانواده ام. در كل حسین دنبال تنهایی بود. خودش را از همه پنهان می كرد. آدم وقتی جویای چیزی باشد، از همه می برد و می رود دنبال آن هدف.»? و حسین تنها ماند. در جست وجوی آن سئوال بی جواب، تا چند روز پس از مرگ. یك جمله ذهن را قلقلك می دهد: «كارمند به چای زنده است، هنرمند به تنهایی.».


دفتر خاطرات

اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره‌ای از همکار سابقش می‌گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست.

عبدی می‌گوید: «یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره. گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم …


-رسول نجفیان: حسين معمولاً بى پول بود . يك بار براى تمرين دو مرغابى در مه،

تاكسى سوار شديم و از سر جام جم آمديم خيابان فرشته .

آن موقع ۲۰۰ تومانى تازه آمده بود و كرايه ما مى شد ۵ تومان .

حسين همينطور بى دليل از راننده تاكسى خوشش آمد، ۲۰۰ تومان داد و پياده شديم .

رانند گفت صبر كن، بقيه اش را بگير. حسين گفت بقيه اش مال خودت .

 راننده فكر كرد پول تقلبى داده ايم . حالا حسين هم زده بود زير خنده .

 راننده عصبانى شده بود كه مسافران تاكسى گفتند پول درست است، گفت مگر شما ديوانه ايد ؟ بعد حسين گفت:

 مى بينى وقتى آدم مى خواد فردين بازى هم دربياره ، كسى باور نمى كنه. لابد به قيافه مون نمى آيد از اين غلطا بكنيم .
- رسول نجفيان:حسين براى بازى در يك گل و بهار مرحوم مقبلى را انتخاب كرده بود. پرسيدم چرا؟ گفت: چون سيب را با پوست مى خورد.
- مسعود جعفرى جوزانى: يكروز حسين آمد دفتر و پول لازم داشت . من ۱۵ هزار تومان داشتم كه به او قرض دادم. بعد آبدارچى دفتر آمد و ۵ هزار تومان وام مى خواست . من واقعاً پول نداشتم كه به او بدهم . بعد ها فهميدم كه حسين قبل از رفتن ۵ هزار تومان از پول خود را به آبدارچى داده .
- رسول نجفيان: يكبار با حسين رفتيم حوزه هنرى كه براى كارش صحبت كند. با طرح او موافقت نشد. حسين از حوزه پول گرفته بود . آمد بيرون و گفت پولها را نمى خواهم. عصبانى بود و پول ها را پرت كرد داخل جوى آب. آب پول ها را برد و حسين نشست كنار خيابان گريه كرد.
- مسعود جعفرى جوزانى: يكى از بزرگترين دلايل انزواى حسين، برخورد بد اطرافيان بود . يادم مى آيد، يكروز گريه مى كرد و فرو ريخته بود. يكى از مسؤولان صدا و سيما در آن زمان توهين بدى به او كرده بود . گفتم ايرادى نداره، من يك طرح دارم كه تو نقش اولش هستى . گفت آقا من چشمام روشنه يا موهام بوره . به خودش مى گفت هلوى چروكيده . سايه خيال را برايش نوشتم كه با آن ديپلم افتخار برد و بعدها آژانس دوستى هم ۸۰درصد بخاطر رضايت حسین پناهی ساخته شد .
- مسعود جعفرى جوزانى: سال ،۱۹۹۸ وقتى تيم ايران، استراليا را برد و به جام جهانى رفت، ما همه يك جا جمع شده بوديم و بازى را تماشا مى كرديم . آن زمان تمام دارايى حسين ۱۰۰ هزار تومان بود . در هيجان احساسات، آنقدر ذوق زده شده بود كه تمام پول را به هر كس از راه رسيد، بخشيد .
- رسول نجفيان : حسين فوق العاده حساس بود. دوبار در ترافيك وقتى ديد كسانى كه از آنها بدش مى آيد، خودرويى مثل خودروى او دارند ، دستى را كشيد، پياده شد و رفت . آن روز ها رانندگى من هم خوب نبود و با بدبختى خودروى حسين را مى بردم جايى تا بعد بيايد و ببرد .
- رسول نجفيان : تحمل مجالس شب شعر براى حسين دشوار بود. فضاى اين جلسه ها برايش مسخره بود. حرفها و خنده هاى او باعث شد تا ۲ بار ما را از جلسه ها بيرون كنند .
- رسول نجفيان: هميشه از قيافه خودش ناراضى بود. مى گفت من يك فتوكپى خراب شده ام از خودم . انگار خداوند وقت پرينت گرفتن دستگاهش خراب شده . .»
- مسعود جعفرى جوزانى: رنج ديگران آزارش مى داد و به راحتى گريه مى كرد. بخصوص براى جوانانى كه دوره اش مى كردند. قلب بزرگى داشت و مى خواست دنيا را عارفانه كند اما اين توان در او نبود . به همين دليل در كنج خانه به انزوا كشيده شد . من هميشه مى گفتم حسين، از كنج خانه كه نمى شود دنيا را تغيير داد . اين شعارهاى پيش پا افتاده، فقط براى به حركت درآوردن او بود .
- عبدالله اسفنديارى: سر يك فيلم كه لب مرز ساخته شد، حسين تمام اوقات بيكارى اش را در بازار لباس فروشان به دستفروش مى گذراند . وقتى پروژه تمام شد، حسين تمام لباس هايى را كه خريده بود، بار وانت كرد و فرستاد روستايشان .
- مسعود جعفرى جوزانى: «سال ،۱۳۶۲ وقتى برادر و برادر زاده ام در دريا غرق شدند ، حسين ۴۰ روز پيش من ماند و شب ها برايم آواز مى خواند تا آرام بگيرم .
- عبدالله اسفنديارى: حسين عادت داشت استكان و نعلبكى چاى را نشسته بگذارد. از اينكه استكان و نعلبكى، پس از مدتى به هم مى چسبيدند خوشش مى آمد . يادم مى آيد يك روز راننده رفته بود دنبالش تابيايد سر تمرين يك سريال . حسين رفته بود حاضر شود و راننده هم از سر دلسوزى در اين فرصت تمام استكان و نعلبكى ها را شسته بود . حسين آنقدر ناراحت شده بود كه ديگر نمى خواست كار كند .
رسول نجفيان: آخرين بار، حسين را ۲ ماه قبل از فوتش، در برنامه خودم در شبكه جام جم ديدم . گفتم حسين جان، ماما فاطى - مادر خودم كه حسين خيلى دوستش داشت - مرد و تو نيامدى مجلس ختم . گفت مرده كه مجلس ختم مرده نمى ره . آن شب حس كردم اين آخرين ديالوگ من و حسين است و بود .

زیباترین شعر دنیا
آب آب
بابا آب
بابا آب

آ ا


به ساعت نگاه مي كنم:
حدود سه نصفه شب است
چشم مي بندم تا مبادا چشمانت را از ياد برده باشم
و طبق عادت كنار پنجره مي روم
سوسوي چند چراغ مهربان
وسايه هاي كشدار شبگردانه خميده
و خاكستري گسترده بر حاشيه ها
و صداي هيجان انگيز چند سگ
و بانگ آسماني چند خروس
از شوق به هوا مي پرم چون كودكي ام
و خوشحال كه هنوز
معماي سبز رودخانه از دور
برايم حل نشده است
آري!از شوق به هوا مي پرم
و خوب مي دانم
سالهاست كه مرده ام

.......

من زنگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!ر
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!ر
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!ر
كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!ر
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم

ولي از روزگار مي ترسم!

......

و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استکان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش کنيم

...

دنيا بيستون است اما فرهاد ندارد، و آن تيشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است.
مردم مي آيند و مي روند اما کسي سراغ آن تيشه را نمي گيرد. ديگر کسي نقشي بر اين سينه سخت و ستبر نمي زند.
دنيا بيستون است و روي هر ستون ، عفريت فرهاد کش نشسته است.هر روز پايين مي آيد و در گوش ات نجوا مي کند که شيرين دوستت ندارد. و جهان تلخ مي شود.
تو اما باور نکن. عفريت فرهاد کش دروغ مي گويد. زيرا که تا عشق هست ، شيرين هست.
عشق اما گاهي سخت مي شود ، آنقدر سخت که تنها تيشه از پس آن بر مي آيد.
روي اين بيستون ناساز و ناهموار گاهي تنها با تيشه مي توان ردي از عشق گذاشت ، و گرنه هيچ کس باور نمي کند که اين بيستون فرهادي داشت.
***
ما فرهاديم و ديگران به ما مي خندد. ما فرهاديم و مي خواهيم بر صخره هاي اين دنيا ، جويي از شير و جويي از عسل بکشيم ؛ از ملکوت تا مغاک. عشق ، شير و عشق ، شکر؛ عشق ، قند و عشق، عسل . شير و شکر قند و عسل عشق ، نه در دست شيرين که در دستان خسرو است.
خسرو ما اما خداوند است.
ما به عشق اين خسرو است که در بيستون دنيا مانده ايم.
ما به عشق اين خسرو است که تيشه به ريشه هر چه سنگ و صخره مي زنيم.
ما به عشق اين خسرو ...
و گرنه شيرين بهانه است.
***
ما مي رقصيم و بيستون مي رقصد.
ما مي خنديم و بيستون مي خندد. بگذار ديگران هم به ما بخندند آنها که نمي دانند خسرو ما چقدر شيرين است !

ماهاتما گاندی

من مي توانم خوب،بد،خائن،وفادار،فرشته خو يا شيطان صفت باشم،

من مي توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم،

من مي توانم سكوت كنم ، نادان يا داناباشم،

زيرا من يك انسانم و اينها صفات انساني است.

و تو هم به ياد داشته باش، من نبايد چيزي باشم كه تو مي خواهي ،

من را خودم از خودم ساخته ام ،تو را ديگري بايد برايت بسازد.

وتوهم به ياد داشته باش: مني كه من از خود ساخته ام ،آمال من است ،

تويي كه تو از من مي سازي آرزوهايت يا كمبودهايت هستند.

لياقت انسانها،كيفيت زندگي را تعيين مي كند نه آرزوهايشان

و من معتقد نيستم كه چيزي باشم كه تو مي خواهي

و تو هم مي تواني انتخاب كني كه من را مي خواهي يا نه،

ولي نمي تواني انتخاب كني كه از من چه مي خواهي .

مي تواني دوستم داشته باشي همين گونه كه هستم ومن هم

مي تواني از من متنفر باشي بي هيچ دليلي ومن هم،چراكه ماهردو انسانيم

اين جهان مملواز انسانهاست،پس اين جهان مي تواندهرلحظه براي مايك احساس جديد باشد.

تو نمي تواني برايم به قضاوت بنشيني و حكم صادر كني  ومن هم،

قضاوت و صدورحكم بر عهده نيروي ماورايي خداوندگاراست .

دوستانم مرا همينگونه پيدا مي كنندومي ستايند،من قابل ستايشم و توهم

يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد بخاطر بياوري:

آنهايي كه هرروز مي بيني و مراوده مي كني

همه انسان هستند وداراي خصوصيات يك انسان ،باظاهري متفاوت ،

اما همگي جايزالخطا.

نامت را انساني با هوش بگذار،اگر انسانها را از پشت ظاهرهاي متفاوتشان شناختي

ويادت باشد كه كاري نه چندان راحت است

از زندگي هر آنچه لياقتش راداريم به ما مي رسد نه آنچه آرزويش را داريم

باز هم خدا

صبح بود.در خانه را باز کردم.خورشید سر جایش بود.جنگ ماه و خورشیدرا


 باز هم خورشید برد. راهی شدم. سر کوچه باز پسرک را دیدم. پسرک


واکسی بود.پسرک غمگین بود. کیسه اش از خالی پر.مشتریهایش تهی


 میباشد. چند ده متر رفتم.دخترک را دیدم در آغوش مادر.نکند شاید نسیم


 صبحگاهی صورتش را بنوازد.روزگار صحنه پارادوکس هاست.واژگان روزگار را


 ورق زدم.حرف «ع» را یافتم. به دنبال «عدالت» . عدالت در واژگان روزگار


 جایی ندارد. خنده گریه آوری کردم.باران آمد.کفش ها گلی.سوز سرما


 شدید.دخترک میلرزد.پسرک خوشحال است. با خودم گفتم

« باز هم خدا »

1383/7

سیاست کثیف

جای مردان سیاست بنشانید درخت تا هوا تازه شود

(سهراب سپهری)