نامم غم است و
از شهر دردها می آیم
هر لحظه که از عمرم ميگذرد
به کلمه مرگ بيشتر فکر ميکنم
در حالی که هنوز پيری را تجربه نکردم
از جوانيم هنوز بهره ای که
می خواستم نبرده ام
و کودکيم را درونم پنهان کرده ام ....
هيچ کس مرا نمی شناسد
درونم پر از حرفهای ناگفته است
پر از رازهای ناگفته ...
و به خودم افتخار می کنم
چون درد هايی کشيده ام
که مرا ساخته است
و چيزهايی می دانم
که هيچ کس نمی داند
و پس از مرگم با کالبدم خواهد پوسيد