پـُـر شد آیینه از گل ِ چینی
آه از این جلوه های تزئینی
گفته بودی چگونه می گریم
به همین سادگی که می بینی
سکه ی زندگی دو رو دارد
گاه غمگین و گاه غمگینی
شاخه های همیشه بالایی
ریشه های همیشه پایینی
عاقبت میهمان ِ یک نفریم
مرگ ! با طعم تلخ ِ شیرینی
..........................................................
اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزی
نبینمت که غریبانه اشک می ریزی !
هنوز غصه ی خود را به خنده پنهان کن !
بخند ! گرچه تو با خنده هم غم انگیزی
خزان کجا ، تو کجا تک درخت ِ من ! باید
که برگ ِ ریخته بر شاخه ها بیاویزی
درخت ، فصل ِ خزان هم درخت می ماند
تو « پیش فصل » بهاری نه اینکه پاییزی
تو را خدا به زمین هدیه داده ، چون باران
که آسمان و زمین را به هم بیامیزی
خدا دلش نمی آمد که از تو جان گیرد
وگرنه از دگران کم نداشتی چیزی
...............................................................
دیگر بهار در سبد روزگار نیست
دیگر «قرار» نیست ، نه ! دیگر قرار نیست
شادم که زود می گذرد شادی ام ولی
غم می خورم که هیچ غمی ماندگار نیست
از یاد رفت غرش شیران بیقرار
آهوی چشم های تو در بیشه زار نیست
بگذار در غبار فراموشمان کنند !
این سینه را تحمل سنگ مزار نیست
اقرار عشق راه به انکار می برد
این کفر جز عبادت پروردگار نیست